این که اسطوره ها در هر ملتی چقدر به حقیقت نزدیک است موضوعی است که سال ها مورد بحث بوده است.
اما چیزی که تمامی مردم به آن اعتقاد دارند این است که اسطوره ها ریشه در فرهنگ ها و باور های قومی مردم دارد. قصه ها برای یاد دادن زندگی به مردم ساخته شده اند فقط کافی است با تامل بیشتری آن ها را بخوانیم تا زندگیمان تغییر کند.
و داستان امروز من قصه ایست که هر ایرانی آن را میداند. اما من دوباره آن را می نویسم تا یکبار دیگر با تامل بیشتری به آن بنگرید.
داستان من داستان ضحاک است:
جمشید پادشاه افسانه ای ایران است . پادشاهان ایران طبق یک باور قدیمی برای حکومت نیاز به تایید خداوند دارند که به آن فره ایزدی یا فروغ ایزدی می گویند. جمشید که در ابتدا از این موهبت الهی برخوردار بود چون به غرور و نا سپاسی گرفتار شد این فره از او گرفته شد.
به یزدان هر انکس که شد نا سپاس
به دلش اندر آید ز هر سو هراس
همی کاست زو فره ایزدی
برآورده بر وی شکوه بدی
و این چنین شد که کم کم زمینه برای حکومت ابلیس مهیا می شد. در همین زمان ضحاک در سرزمین اعراب به دنیا می آید.
داستان ضحاک با پدرش:
پدر ضحاک که مرداس نام دارد پادشاهی بسیار نیکنام و نیکو صفت از سرزمین اعراب است. مردمش بسیار دوستش دارند و او بسیار در ابادانی کشورش می کوشد.
مرداس پسری دارد به نام ضحاک که صفات خوب پدرش را به ارث نبرده است.
پسر بد مر آن پاکدین را یکی
کش از مهر بهره نبد اندکی
این پسر که صفات بد بسیاری دارد زمینه خوبی برای ورود ابلیس را داراست. پس ابلیس در لباس مردی نیک سر راه وی قرار می گیرد و با سخنان دلنشین ضحاک را نرم می کند. زمانی که ابلیس متوجه می شود که جوان رام شده آرم آرم به او می گوید که می خواهم رازی ره به تو بگویم اما قبل از آن سوگندت را می خواهم که هرچه می گویم انجام دهی.
و از او می خواهد که پدرش را که دیگر پیر است بکشد و خودش به جای او بنشیند. در ابتدا ضحاک نمی پذیرد اما ابلیس که با سخنان خویش وی را نرم کرده راهی پیش پای او می گذارد. ضحاک هم که جوان است و جویای نام می پذیرد.
ابلیس به او می گوید که هنگامی که پدرش در شب برای شستشو به باغ میرود و چراغی همراه ندارد وی را در چاه بیندازد و ضحاک چنین می کند.
اما ابلیس به این قناعت نمی کند و این بار در قالب آشپز به درگاه ضحاک که دیگر پادشاه است می رود.
در ان زمان مردم از گیاهان تغذیه می کردند و گوشت نمی خوردند. ابلیس در لباس آشپز به او گوشت و تخم مرغ می خوراند تا خوی حیوانیش بیشتر شود.
غذاها به مذاق ضحاک خوش می اید و به آشپزش می گوید که هر آرزویی دارد بیان کند تا وی را به آرزویش برساند. و ابلیس اشپز از وی می خواهد تا دو کتفش را ببوسد و ضحاک می پذیرد.
با بوسه ابلیس بر شانه های ضحاک دو مار می روید و ابلیس در زمین غیب می شود.
پزشکان حاظر می شوند اما نمی توانند درد را چاره کنند. و این بار هم ابلیس در لباس پزشک پیش می آید و می گوید که ماران باید از مغز انسان ها تغذیه کنند تا بلکه خودشان از بین بروند.
تا این جا داشته باشین بقیشو توی پست بعدی جمعه همین هفته می نویسم
حوا | 88/03/26 | پیوند مطلب |
|