هفته ای که گذشت برای من خیلی سرنوشت ساز بود چون به چیزایی فکر کردم که تا حالا پیش نیومده بود که لزوم فکر کردن بهشو احساس کنم فکر کردم. بعضی وقتا چیزاییو که در کنارمون داریمو دوسشون داریم چون زیاد میبینیم قدرشونو نمیدونیم اما وقتی شرایطی به وجود میاد که از اون چیز یا اون کس دوریم تازه می فهمیم چه جواهریو در کنارمون داریم. من همیشه آقای آدمو دوست داشتم و دارم اما اتفاقاتی که افتاد باعث شد بفهمم وجودش در کنار من جزو لاینفک خوشبختی منه. حالا که بعد از مدت ها می نویسم دلم میخواد این شعرو به اون تقدیم کنم که گرمای وجودش انگیزه زندگی کردن منه. -بد عادت نشین از هفته دیگه مطالب متافیزیکی و اجتماعی روانشناسیمون دوباره سر جاشه-
آرام نگیریم از عشق بمیریم آن گاه به پاییز دو چشم تو ببینم هر برگ که از شاخه جانم به کف باد روان است هر سال که از عمر من آید به سرانجام بینم که به پاییز دو چشم تو هر آن برگ هر درد هرشور هر شعر کز قلب من خسته جدا شد باد هوست برد آتش زدو خاکستر آن را به هوا ریخت من هیچ نگفتم جز آن که سرودم پاییز چه زیباست مهتاب زده تاج سر کاج پاشویه پر از برگ خزان دیده زرد است آن دختر همسایه لب نرده ایوان می خواند با ناله جانسوز چون دید لب پنجره مرد است: خیزیدو خز آرید که هنگام خزان است
حوا | 87/04/05 | پیوند مطلب |
|