| راه افتادن كاباره در تهران و موسيقی كاباره ای، يكه تازی راديو نيروی هوائی كه در سال های بعد راديو آمريكا جانشين آن شد، به صحنه آمدن زنانی كه عشوه روی صحنه میفرختند و ترانه هائی كه سروته نداشتند اما طرفدار داشتند زمینه ظهورش شدند. لاله زار نيز كه روزگاری شانزه ليزه تهران و مركز تئاتر و سينمای هنری ايران بود، پس از 28 مرداد 32 در مقابل همين يورش از پای در آمد و كابارهها در آن مثل قارچ روئيدند كه پايدار ترينشان كافه مصطفی پايان در لاله زار نو بود. اركستر آذربايجانی آن از دو بعد از ظهر تا خروس خوان میكوبيد و از نفس نمیافتاد. كودتا، گذشته را اينگونه زير چمكه خود كوبيد. مهوش، آفت، قاسم جبلی، تاجيك، علی نظری، آغاسی و سوسن محصول تدريجی اين دوره طولانی اند، كه از ميان همه آنها مهوش مشهورترين چهره كابارهای تهران بود. در ابتدا با يك اركستر كوچك كه شوهرش حسن زاده در آن ويلن میزد، كار را در نيمه كابارهها شروع كرد و بعدها به كافه جمشيد رسيد كه اولين كاباره تهران بود و لاتها و اوباش تهران در آن سالها جشن كودتا میگرفتند!
همانها كه خود را تاج بخش میدانستند و قسمشان به جغه همايونی بود: مرتضی پادگان، اصغر جگركی، امير موبور، مصطفی زاغی، جعفر عموحاجی، هفت كچلان، مهدی موش، شعبان بیمخ و...
مهوش ستاره آنها بود و حسرت خيلی ها. بزرگترين چاقوكشیهای اوباش در كاباره جمشيد و خيابانهای اطراف آن سر مهوش شروع شد و همديگر را قيمه قيمه كردند. بزرگترين دعوای كافه جمشيد مربوط به شبی بود كه هفت كچلان میخواستند مهوش را از روی صحنه پائين آورده و كنار ميز خودشان بنشانند. ترانهای را روی صحنه میخواند كه شعر آن برای دورانی ورد زبان عاميانه شده بود، بنام كی ميگه؟. اين دست كجه؟ كی ميگه كجه؟ اين چشم چپه؟ كی ميگه چپه؟ اين ك...ن كجه؟ كی ميگه كجه؟... و بعد دور خودش میچرخيد و كمی دامنش را بالا میزد. او مرلين مونروی اوباش در آن سال ها بود. يك شب كلاه از سر يكی از برادران هفت كچلان كه جلوی صحنه ميز گرفته بودند برداشت و خطاب به جمعيت پرسيد: اين سر گره؟ كی ميگه گره؟
اين شوخی بامزهای بود كه میتوانست به قيمت جان در آن سال های حكومت اوباش در تهران تمام شود و مهوش بدون حمايت لاتها و اوباش ديگری كه پشت ميزهای ديگر پخش بودند نمیتوانست چنين جراتی داشته باشد. يكی از برادران هفت كچلان رفت روی صحنه كه مهوش را بغل كند و بي آورد پائين كه جنگ مغلوبه شد و تيغ تيز چاقو گوشه صورت مهوش را هم برد. نه كسی را به كلانتری بردند و نه پاسبانی جسارت دخالت در نزاغ و تسويه حساب اوباش طراز اول تهران را داشت. همديگر را لت و پار كردند، تا بالاخره همه با هم مهوش و شوهرش را بردند كرج تا برای همه شان خصوصی بخواند!
چند فيلم سينمائی هم بازی كرد. در آن فيلمها نيز همان نقشی را داشت كه روی صحنه كاباره داشت، تا آنكه در يك تصادف رانندگی كشته شد. كشته شدن مهوش، ركورد جديدی را برای تيراژ روزنامهها بر جای گذاشت. برای آن روزگار 120 هزار نسخه يك تيراژ تاريخی بود، همچنان كه ناياب شدن روزنامهها پديدهای كه از كودتا به اينسو سابقه نداشت. بازارش را خواستند بكشنند. آفت را به ميدان رقابت فرستادند، اما تا وقتی مهوش زنده بود كار اين رقابت نتوانست به جائی بكشد و بعد از آنكه مهوش در تصادف كشته شد، رقابت ديگر معنی نداشت. بنابراين آفت ماند و تعدادی از ترانههای عاميانهای كه خوانده بود. تصويری از بازی او در يك فيلم هم باقی ماند كه معلوم نيست در آرشيو سينمای ايران يافت شود يا نشود! صدايش بهتر بود و استعداد هنرپيشگی اش هم بيشتر، بر و روی بهتری هم داشت، اما نتوانست رقيب مهوش شود!
این خواننده از خوانندگان لالهزاری بشمار میآمد و از چهرههای کابارهای تهران بود. شوهرش، حسنزاده نام داشت و در برنامههای مهوش ویلن میزد. مهوش در آغاز در نیمه کابارهها برنامه داشت ولی بعدا در نخستین کاباره تهران یعنی کافه جمشید به روی صحنه رفت. نمایشهای او بر روی صحنه شمار زیادی از افراد معروف به اوباش را به خود میکشید .
وی در چند فیلم سینمایی نیز بازی کرد. پس از درگذشتش معلوم گشت که وی بخش اعظم درآمد خود را صرف نیکوکاری میکرده و هزینه دهها کودک یتیم را تقبل کرده بوده است.
در تشییع جنازه مهوش هزاران تهرانی شرکت کردند و به روایتی یک سر تشییع کنندگان در شهر ری و سر دیگر به شاه عبدالعظیم می رسید. در یکی از شماره های فصل نامهء کاوه (چاپ آلمان) گزارش دقیقی از تشییع جنازهء تاریخی مهوش انتشار یافته که در نوع خود سندی بی نظیر محسوب می شود. در این راستا سند زیر موجود است : چند روز قبل (…) مهوش از طرف بازرس شعبهء 31 دادسرای تهران به بازپرسی احضار شده بود. اتهام وی نشر کتاب رازهای کامیابی های جنسی بوده است.
بازپرس مربوطه پس از تحقیق از نامبرده مبلغ چهل هزار ریال قرار کفالت برای وی صادر کرد که بلافاصله متهم با تأمین آن آزاد شد. روزی که مهوش به بازرسی احضار شد، عده ای از کلاه مخملی ها و پولدارها با اسناد مالکیت او را تا جلو شعبهء بازرسی اسکورت کرده بودند.
از آنجا که مهوش در میان مردم نفوذ فراوان داشت، از متن خبر با عتوان مهوش یاغی شده است و اتهامات دیگر از جمله قتل یک پسربچهء چهارساله در یک تصادف رانندگی پیداست که در صدد بودند برای او به اصطلاح پاپوش بدوزند. گفتنی است که مهوش به اکرم آبگوشتی ملقب بود، شوهر کرده بود، و از گفته های شعبان جعفری اینطور برمی آید که نزد کلاه مخملی های آن روزگار به یک زن پاکدامن اشتهار داشت.
اینا نوشتم چون حس کردم خیلی دوسش دارم همین محبوبیت هیچی لازم نداره جز یه قلب صاف و ساده که اون داشت. از جمله زنهاییه که من به وجودشون افتخار می کنم 
حوا | 86/07/17 | پیوند مطلب |
|