تبليغاتX
دختران حوا - پسران آدم - صفحه نخست
     
درباره
دختران حوا - پسران آدم
لاله را
مادرم کاشته بود
لاله عباسی شد
سیب را حوا چید
سیب آدم گردید
و بدان نام و نشان ماند که ماند
 

فهرست
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب
خبرنامه

 RSS 2 
 
 

بایگانی
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
 

نویسندگان
حوا
آدم
 

پیوندها
Y.P.Y
رز وحشی
نوازنده باران
ساحره
نرم افزاری رایکا
خودم بی نقاب
شهر من
نجوای دل
عشق آتش خون
Galaxy
عسل درمانی
نگین سبز
سکوت
حلقه وب رادیو جوان
یه امردادی از آفتاب
حلقه سه شنبه
زردشت
راز دل مهتاب












 

پیوند به وبلاگ
دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم
 

طراح قالب
یوشا آل ایوب
 

اطلاعات وبلاگ
Powered by Blogfa

<-BlogCustomHTML->
 
مرگ
از دیشب به مرگ خیلی فکر کردم. می دونم که از مردن نمی ترسم. اما این چیزی نبود که فکرمو مشغول کرده!

بیشتر به این فکر کردم که اگه عزیز ترین کسانمون بمیرن چه حالی می شیم؟ خوب البته مطمئنم که نمیریم ( از شدت ناراحتی) اما زندگیمون چطوری می شه؟

تا حالا هیچکس از عزیزان من نمرده البته خیلی کوچیک بودم که بابام مرد اما چون خیلی کوچیک بودم چیزی ازش یادم نیست بهشم اونقدر عادت نکرده بودم که دوریشو احساس کنم.

قبلا البته قبل از این که عاشق بشم از مردن بدم نمیومد که هیچ دوسشم داشتم یعنی دوست داشتم بمیرم. اما از اونجایی که پدر عاشقی بسوزه از وقتی عاشق شدم دلم نمیخواد بمیرم. البته نه این که از مرگ بدم بیاد یا ازش بترسما نه. اما از این که از عشقم جدا شم هم می ترسم هم بدم میاد.

امشب داشتم به جزئیات مردن فکر می کردم به این که دلم نمی خواد وقتی مردم سوسکارو کنارم احساس کنم. دو تا راه حل نسبتا خنده دار به ذهنم رسید. ( از خلاقیت مغزم شگفت زده شدم)

1: وصیت کنم کنار قبرم همیشه پودر سوسک کش بریزن!

که این فکر از همون اول رد شد چون هم سوسکا نسبت به سم مقاوم میشن هم دچار نفرین ورثه می شم هم بالاخره بعد از یه مدتی یادشون میره چی وصیت کرده بودم.

2: آدم خوبی بشم که خدا یه کاری کنه من سوسکارو حس نکنم!

اینم رد شد البته نه از همون اول بلکه از وسطاش. دلیل اول این که اگه من آدم بدی باشم که سوسکارو بتونم حس کنم فکر کنم حس کردن سوسکا بسیار لذت بخشتر از نکیرو منکرو مامور جهنمه.

همین الان فکر سوم به ذهنم رسید!

3: وصیت کنم جسدمو بسوزونن. البته هنوز خامه باید روش فکر کنم نتیجه فکرامو بعدا می گم.

 از مرگ که بگذریم اینم بگما سه روز دیگه تولدمه




حوا | 86/06/25 | پیوند مطلب |