| خیلی وقت بود چیزی ننوشته بودم. نوشتنو دوست دارم اما برای من نوشتن مثل شعر گفتنه. باید خودش بیاد.
تو این مدت همش داشتم به زندگی فکر می کردم یا بهتر بگم به مدنیت. به این که چرا انسان ها اقوام مختلفو تشکیل دادنو مرز ها از هم جدا شد.
به این که چرا برای دفاع از سرزمینشون می جنگن. در واقع بهتر بگم چرا به حریم هم تجاوز میکنن که نیازی به دفاع هم داشته باشن.
من فکر میکنم که انسانها جامعه رو تشکیل دادن اما مهمترین پایه جامعه که احترام به همدیگه و حقوق شهروندیه رو یاد نگرفتن. و جالب اینه که همه به لزوم وجود این دو پایه اعتقاد دارن چراکه معتقدن وقتی منجی بیاد این رعایت میشه.
من منکر وجود منجی نیستم اما خیلی به این فکر کردم که چرا حتما باید یه منجی بیاد تا ما یاد بگیریم به همدیگه احترام بذاریم؟ تا یاد بگیریم زیاده خواه نباشیم و چشممون به مال همسایمون نباشه.
ما همون انسانی هستیم که تمام اجنه و ملائک به ما سجده کردن . همونی که اشرف مخلوقاته. اما من الان از این که انسان آفریده شدم خجالت می کشم. از کارهایی که میکنیم شرمندم.
به کجا داریم میرسیم نمی دونم. اما کاش یک لحظه فقط یک لحظه فکر می کردیم آدم بودن یعنی چی؟! و چرا شدیم اشرف مخلوقات؟!
حوا | 86/03/07 | پیوند مطلب |
|