تبليغاتX
دختران حوا - پسران آدم - صفحه نخست
     
درباره
دختران حوا - پسران آدم
لاله را
مادرم کاشته بود
لاله عباسی شد
سیب را حوا چید
سیب آدم گردید
و بدان نام و نشان ماند که ماند
 

فهرست
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب
خبرنامه

 RSS 2 
 
 

بایگانی
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
 

نویسندگان
حوا
آدم
 

پیوندها
Y.P.Y
رز وحشی
نوازنده باران
ساحره
نرم افزاری رایکا
خودم بی نقاب
شهر من
نجوای دل
عشق آتش خون
Galaxy
عسل درمانی
نگین سبز
سکوت
حلقه وب رادیو جوان
یه امردادی از آفتاب
حلقه سه شنبه
زردشت
راز دل مهتاب












 

پیوند به وبلاگ
دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم
 

طراح قالب
یوشا آل ایوب
 

اطلاعات وبلاگ
Powered by Blogfa

<-BlogCustomHTML->
 
یلدا بازی
از اونجایی که دو نفر منو به یلدا بازی دعوت کردن بازی می کنم اما فقط منو دعوت کردن نگفتن چه جوری بازی کنم برای همین منم یه ذره از رو خودشون تقلب کردم.

وقتی مهد کودک بودم همیشه با پسرا بازی می کردم بزرگترین دشمنامم از دخترای مهد کودک بودن.(همیشه هم من همرو کتک میزدمو همه ازم حساب می بردن)حتی داداش بزرگم سعی می کرد تا جایی که می تونه پا رو دمم نذاره. هنوزم که هنوزه جای چنگام رو بدنش مونده و با حافظه غیر قابل باوریم یادشه هر چنگ مال کدوم دعواست

از تاریکی خیلی می ترسیدم و البته هنوزم می ترسم

از دوران دبستان به بعد همیشه همه بهم میگن مرموزی. تو دفتر خاطراتتم همه برام مینوشتن دوست مرموز. هنوزم نفهمیدم چرا اینو میگفتن و میگن چون تقریبا هیچ چیز پنهانی ندارمو همه چیزمو همه می دونن شایدم چون عادت نکردیم راست بشنویم یکی که همه چیزشو میریزه رو دایره فکر می کنیم مرموزه.

هیچ وقت سعی نکردم کسیو بترسونم اما خیلی ها تا الان اعتراف کردن از من می ترسن شاید به دلیل مرموز بودنمه دیگه.

از بچگی کتابای بزرگو دوست داشتم. تو دوره دبستانم همه کتابای الکساند دوما و میشل زواگو و تولستوی رو خونده بودم البته نا گفته نماند به همین دلیل عاشق تاریخ فرانسه هم شدم.

اصولا از تنهایی خوشم میومده و میاد جمع بیشتر از ۵ نفرو به سختی می تونم تحمل کنم.

منم مثل دایی جان رضا برای مارکس احترام خاصی قائلم چون خداییش من ۱۰۰ سالم که فکر می کردم چیزایی که اون به فکرش رسید به مغزم هم خطور نمی کرد.

بینهایت خجالتی هستم البته تا جایی که ممکنه سعی می کنم به روم نیارم.

از سوتی های بزرگی هم هم که تو زندگیم دادم چندتاشو نام می برم:

۱: ترم اول دانشگاه بودم به استاد معارف داشتیم که خداییش خیلی ماه بود یه بار داشت تئوری داروینو درس میداد منو بغل دستیم داشتیم می خندیدیم که قرار گذاشتیم یکی یکی از کلاس بریم بیرون ضایع نشیم . اون رفت من که اومدم برم یکی از دوستام تو ردیف جلو ادای میمون دراورد. منم که دیگه از رو صندلیم بلند شده بودمو دقیقا جلو استاد وایساده بودم یه هو خندم گرفتو تو روی استاد آنچنان قهقه بلندی زدم که همه کلاس ساکت شد منم که نمیدونستم چی کار کنم رفتم بیرون .آخر کلاس اومدم از استاد معذرت بخوام دیدم اون داره از من معذرت می خواد نگو ابله نفهمیده من خندم گرفته فکر کرده حالم از تئوری داروین به هم خورده.

یه بارم همین چند وقت پیش تو کافی شاپ پاساژ ونک یهو صندلی از زیرم در رفت پخش زمین شدم.

فعلا همین دوتاش یادمه

بدترین اتفاق زندگیمم دانشگاه قبول شدنم بود. چون اونجا با یه قوم عجوج معجوجی مواجه شدم که خدا نصیب گرگ بیایون نکنه(بلا نصبت دایی رضا و فاطمه و حسین البته)

بهترین دوست زندگیمم اسمش عاطفست که میمیرم براش.(البته مرد رویاها که جای خود داره و جاش تو قلبم جداست)

بهترین واقعه زندگیمم جدا شدن از دوست پسر قبلیم و آشنا شدن با مرد رویاهام بود.

دیگه چیزی یادم نمید




حوا | 85/10/19 | پیوند مطلب | 
 

مرد رویاهای من

دلم میخواد امشب در باره یه موضوعی بنویسم که واقعا نوشتنشو و فکر کردن بهشو دوست دارم.

می خوام امشب درباره مرد رویاهام بنویسم. نمیدونم میشناسینش یا نه اما دوست دارم بهتون معرفیش کنم.

مرد رویاهای من قدش بلنده (خیلی بلند) و به نظر من شبیه سرخ پوستاست.

و مبتونم بگم اون با شرف ترین آدمیه که تا حالا شناختم. هیچ وقت نمیشه بهش اعتماد کردو پشیمون شد.

مرد رویاهای من آدمیه که اولین روزی که دیدمش حس کردم فقط یه موجود درازه و از دومین روز آشناییمون حس کردم که از ته قلبم دوسش دارم. و تو هفته اول آشناییون عاشقش شدمو بعد از دو هفته حس مس کردم دو ساله که می شناسمش.

مرد رویاهای من کسیه که هیچ کس توی این دنیا به اندازه اون بهم محبت نکرده.

مرد رویاهای من موجودیه که هیچ وقت نتونستم واکنششو پیش بینی کنم.

اون همشه غیر منتظره است. دوست داشتنیه.و فکر می کنه بهترین جای دنیا محل خودشونه (سعادت آباد).

اون همیشه حتی وقتی عصبانیه چشاش پر از مهربونیه چون ذاتش پر از محبته.(البته خدا رو شکر ما فقط یه دفعه رو در رو دعوا کردیم). اون هیچ وقت تو محبت کردنش حدی رو قبول نداره.

بعضی وقتا ازش میترسم چون حس می کنم عمق چشماش تمومی نداره اما همیشه وقتی با اونم احساس امنیت می کنم. گاهی حس می کنم با تمام وجود دوست دارم بغلش کنم .

مرد رویاهای من کسیه که وقتی ناراحته دلم میخواد دونه دونه ستاره ها رو براش بیارم تا دوباره بخنده.

اون مردیه که برای همه کاراش یه دلیل قانع کننده داره (یا به زور قانعت می کنه)_ البته به روش خودش_

مرد رویاهای من آدمیه که حتی اگه بخوام دیگه نمیتونم بهش شک کنم اون راست ترین چیزی که تا حالا تو زندگیم داشتم.

وقتی عصبانی می شه مثل بچه ها می شه یا بهتره بگم مثل بچه ها عصبانی می شه. مثل بچه ها که وقتی عصبانین اونقدر پاشونو می کوبن زمین و جیغ می زنن تا اون چیزی رو که می خوان به دست بیارن. (واسه همین از عصبانی شدنشم خوشم میاد).

نه می شه گفت سنتیه نه می شه گفت متجدده چون از هر دوتاش بهترین خصوصیاتشو داره.

اون شیوه خودشو برای زندگی داره که حتی اگه خودمم بکشم شیوش تغیر نمیکنه (اولین کسیه که نتونستم مطابق میل خودم تغیرش بدم)

نمیشه جلوش غرور داشت . غرور و مرد رویاها با هم یه جا جا نمی گیرن . غرور در مقابل عظمتش هیچه.

مرد رویاهای من آدمیه که منو با هیچ چیز دنیا عوض نمیکنه جز با رنگ سبز و کارش(عاشقه کارشه).

اون همیشه یه جوری حرف می زنه که نمیشه حرفشو رد کرد.(حتی اگه مطمئن باشی حرفش غلطه).

مرد رویاهای من کسیه که تاحالا با هیچ کس به جز اون این همه هم عقیده نبودم.

مرد رویاهای من کسیه که خیلی به سرو وضعش اهمیت میده.

اون همیشه یه سورپریز داره که از خوشحالی دیوونت کنه.

اون از فسنجونو مرغ بدش میاد و قیمه دوست داره.

 

مرد رویاهای من کسیه که که علاوه بر این که مرد رویاهای منه تنها انگیزه من برای زندگی کردنمه.

 

حالا امیدوارم بدونین من چه موهبت عظیمیو تو این دنیا دارم که به خاطرش تا آخر عمر خدا رو شکر می کنم.




حوا | 85/10/13 | پیوند مطلب | 
 

 تا حالا چند دفعه تو زندگیتون خیط شدین؟ اصلا تا حالا خیط شدین؟

البته که شدین.

تا حالا شده برای یه چیزی با تمام وجود برنامه ریزی کنید اما یهو یه چیزی پیش بیاد و تمام برنامه هاتونو به هم بزنه و اون ماجرا به جای این که موجب خوشی بشه موجب خیط شدنتون بشه؟

تا حالا فکر کردین برای چی این اتفاقات می یفته؟

آیا فکر می کنید به خاطر اینه که تمام جوانب و خوب نگاه نکردین؟

اما بعضی وقتا یه عامل کاملا خارجی و غیر قابل کنترل موجب این موضوع می شه؟

فکر می کنید دلیلش چیه و چی کار باید کرد ؟

تو پست بعدیم حتما یکی از این ماجراهای خیط شدن یا برنامه ریزی های نا فرجاممو براتون می نویسم.

اما اول می خوام نظراتتونو راجع به چیزایی که گفتم بدونم لطفا.




حوا | 85/10/08 | پیوند مطلب |