از دوران دانشگام تقريبا هيچ خاطره خوبي ندارم
نميدونم آدمايي كه اونجا از روي شانس بهشون برخوردم اينجوري بودن يا همه آدمها كلا اينجورين اما اونجا توي دانشگاه من همه دنبال اين بودن كه پاشونو روي كمر خم شده دوستاشون بذارنو بالا برن
خيلي وقت ها ميديدم دو تا دوست خيلي صميمي زيراب همو ميزننو جلو هم قربون صدقه همديگه مي رن
تقريبا همه به جز تعداد انگشت شماري استثنا اين جوري بودن
اول كه وارد دانشگاه شدم نمي دونم از بچگيم بود يا بي تجربگيم هميشه فكر مي كردم حرفو دل آدما يكيه
فكر مي كردم كسايي كه باهاشون توي يك دانشگاه درس مي خونم مثل خودمن.
اما منم كم كم ياد گرفتم ديگه نبينمشون
ديگه به كسي اعتماد نكنم
ديگه براي كسي بيش از اندازه مايه نذارم
ياد گرفتم اگه خودم سوار كسي نميشم لا اقل نذارم ديگران سوار من بشن
گرگ نشدم اما ديگه بره ساده هم نبودم
دانشگاه رفتن من اگرچه دانشگام يكي از بهترينو معروف ترين دانشگاه هاي ايران بود منو از تحصيل بيزار كرد
بارها تصميم گرفتم انصراف بدم اما دلشو نداشتم
بالاخره تموم شد اما ديگه به هبچ وجه دلم نميخواد به او دوران برگردم
اينم از نتيجه درس خوندن ما تو اين مملكت
الان ديگه مي دونم چيزي كه توي دانشگاه مهمه درس خوندنو نخوندن نيست باند بازيو كلكو زيراب زنيه
اينارو گفتم واسه اونايي كه تازه دانشگاه قبول شدن يا دارن سعي مي كنن برن دانشگاه
كه يه وقت فكر نكنن دانشگاه بهشت برينه 
حوا | 85/08/07 | پیوند مطلب |
|