تبليغاتX
دختران حوا - پسران آدم - صفحه نخست
     
درباره
دختران حوا - پسران آدم
لاله را
مادرم کاشته بود
لاله عباسی شد
سیب را حوا چید
سیب آدم گردید
و بدان نام و نشان ماند که ماند
 

فهرست
صفحه نخست
پست الکترونیک
عناوین مطالب
خبرنامه

 RSS 2 
 
 

بایگانی
88/08/01 - 88/08/30
88/05/01 - 88/05/31
88/04/01 - 88/04/31
88/03/01 - 88/03/31
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/06/01 - 87/06/31
87/04/01 - 87/04/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/08/01 - 86/08/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/10/01 - 85/10/30
85/08/01 - 85/08/30
85/07/01 - 85/07/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
85/04/01 - 85/04/31
 

نویسندگان
حوا
آدم
 

پیوندها
Y.P.Y
رز وحشی
نوازنده باران
ساحره
نرم افزاری رایکا
خودم بی نقاب
شهر من
نجوای دل
عشق آتش خون
Galaxy
عسل درمانی
نگین سبز
سکوت
حلقه وب رادیو جوان
یه امردادی از آفتاب
حلقه سه شنبه
زردشت
راز دل مهتاب












 

پیوند به وبلاگ
دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم


دختران حوا - پسران آدم
 

طراح قالب
یوشا آل ایوب
 

اطلاعات وبلاگ
Powered by Blogfa

<-BlogCustomHTML->
 
آن روزها رفتند

آن روزهای خیرگی در راز های چشم

آن روزهای آشنایی های محتاطانه با زیبایی رگ های آبی رنگ

دستی که با یک گل از پشت دیواری صدا می زد

یک دست دیگر را

و لکه های کوچک جوهر    بر این دست مشوش    مضطرب     ترسان

و عشق

که در سلامی شرم آگین خویشتن را بازگو می کرد

در ظهر های گرم دود آلود

ما عشقمان را در غبار کوچه می خواندیم

ما با زبان ساده گل های قاصد آشنا بودیم

ما قلب هامان را به باغ مهربانی های معصومانه

می بردیم

و به درختان قرض میدادیم

و توپ با پیغام بوسه در دستان ما می گشت

و عشق بود    آن حس مغشوشی که در تاریکی

                                                      هشتی

نا گاه

محصورمان می کرد

و جذبمان می کرد   در انبوه سوزان نفسها و تپش ها

 و تبسم های دزدانه

 

این شعر بازم از شاعر محبوب من فروغ بود

گرچه این روزها هنوز برای من ادامه دارن و تموم نشدن. و مید.نم که هیچ وقت هم تموم نمی شن




حوا | 85/08/26 | پیوند مطلب | 
 

از دوران دانشگام تقريبا هيچ خاطره خوبي ندارم

نميدونم آدمايي كه اونجا از روي شانس بهشون برخوردم اينجوري بودن يا همه آدمها كلا اينجورين اما اونجا توي دانشگاه من همه دنبال اين بودن كه پاشونو روي كمر خم شده دوستاشون بذارنو بالا برن

خيلي وقت ها ميديدم دو تا دوست خيلي صميمي زيراب همو ميزننو جلو هم قربون صدقه همديگه مي رن

تقريبا همه به جز تعداد انگشت شماري استثنا اين جوري بودن

اول كه وارد دانشگاه شدم نمي دونم از بچگيم بود يا بي تجربگيم هميشه فكر مي كردم حرفو دل آدما يكيه

فكر مي كردم كسايي كه باهاشون توي يك دانشگاه درس مي خونم مثل خودمن.

اما منم كم كم ياد گرفتم ديگه نبينمشون

ديگه به كسي اعتماد نكنم

ديگه براي كسي بيش از اندازه مايه نذارم

ياد گرفتم اگه خودم  سوار كسي نميشم لا اقل نذارم ديگران سوار من بشن

گرگ نشدم اما ديگه بره ساده هم نبودم

دانشگاه رفتن من اگرچه دانشگام يكي از بهترينو معروف ترين دانشگاه هاي ايران بود منو از تحصيل بيزار كرد

بارها تصميم گرفتم انصراف بدم اما دلشو نداشتم

بالاخره تموم شد اما ديگه به هبچ وجه دلم نميخواد به او دوران برگردم

اينم از نتيجه درس خوندن ما تو اين مملكت

الان ديگه مي دونم چيزي كه توي دانشگاه مهمه درس خوندنو نخوندن نيست باند بازيو كلكو زيراب زنيه

اينارو گفتم واسه اونايي كه تازه دانشگاه قبول شدن يا دارن سعي مي كنن برن دانشگاه

كه يه وقت فكر نكنن دانشگاه بهشت برينه

 




حوا | 85/08/07 | پیوند مطلب |