| دیروز کشتمش. انقدر گلوشو فشار دادم تا خفه شد.
داد میزد التماس می کرد. ولی من کشتمش.
دوسش داشتم بیشتر از تمام دنیا اما اون می خواست منو تغیر بده واسه همین کشتمش.
بعدش نشتم براش گریه کردم. دعا کردم کاش زنده شه. اما نه مثل قبل. کاش مثل اولش شه
امروز براش گریه نکردم. احساس راحتی می کنم.
خونمو هم آتیش زدم تمام وسایلمو دوست داشتم اما اونجا دیگه خونه ی خوشبختی من نبود.
می خوام یه خونه نو بسازم شاید مثل این یکی. اما دور از این یکی می سازمش.
رو یه پایه نو یه جای نو یه خونه نو می سازم.
اگه این یکی سوخته حتما معنیش اینه که لیاقت یه بهترشو داشتم.
شاید فردا راجع به نقشش فکر کنم.
حوا | 85/06/01 | پیوند مطلب |
|